راویسنتر
درباره راوی سنتر
راوی سنتر فضایی برای رواندرمانی، گفتوگو و بازفهم تجربهی انسانی با رویکردی است که آن را روایتدرمانی وجودی مینامیم.
نقطهی آغاز ما خودِ انسان است؛ نه تشخیص او، نه نشانههایش و نه مجموعهای از ویژگیهای شخصیتی که بتوان آنها را در چند عنوان خلاصه کرد.
هر انسان در جهانی مشخص زندگی میکند. گذشتهای دارد که بخش بزرگی از آن را انتخاب نکرده، در روابطی شکل گرفته، با محدودیتهایی واقعی روبهرو شده و در عین حال امکانهایی دارد که شاید هنوز نتوانسته آنها را ببیند یا زندگی کند.
برای همین در درمان فقط نمیپرسیم:
«مشکل چیست و چگونه میتوان آن را برطرف کرد؟»
پرسش بنیادیتری نیز برای ما وجود دارد:
این انسان اکنون چگونه در جهان خود زندگی میکند؟ آنچه بر او گذشته چگونه به بخشی از فهم او از خودش و زندگی تبدیل شده است؟ و در موقعیتی که اکنون در آن قرار دارد، چه امکان دیگری برای بودن، انتخاب کردن و عمل کردن پیش روی اوست؟
روایتدرمانی وجودی از همین پرسش آغاز میشود.
روایتهایی که با آنها زندگی میکنیم
ما فقط اتفاقات زندگیمان را تجربه نمیکنیم؛ آنها را معنا میکنیم، به یکدیگر پیوند میدهیم و از خلال آنها داستانی دربارهی خودمان، دیگران و جهان میسازیم.
«من کافی نیستم.»
«در نهایت رها میشوم.»
«اگر دیگران را راضی نکنم، دوستم نخواهند داشت.»
«من همین هستم و تغییر نمیکنم.»
«اگر شکست بخورم، دیگر ارزشی ندارم.»
این جملهها ممکن است در ظاهر فقط چند باور باشند، اما گاهی سالها زندگی یک انسان پیرامون آنها سازمان یافته است.
بعضی از این روایتها از تجربههای شخصی ما آمدهاند؛ بعضی در خانواده و روابط شکل گرفتهاند و بعضی را از فرهنگ، مناسبات اجتماعی و تاریخی که در آن زیستهایم به ارث بردهایم.
مسئله از جایی دشوارتر میشود که دیگر آنها را بهعنوان «روایتی دربارهی زندگی» نمیبینیم؛ آنها برای ما تبدیل به خودِ واقعیت میشوند.
در روایتدرمانی وجودی دوباره به این روایتها نگاه میکنیم: چگونه ساخته شدهاند؟ چه تجربههایی آنها را تثبیت کردهاند؟ امروز چگونه بر انتخابها و روابط ما اثر میگذارند؟ و مهمتر از همه، چه چیزهایی را در زندگی ما نادیدنی کردهاند؟
اما انسان برای ما فقط یک موجود روایتگر نیست.
انسان در جهان زندگی میکند؛ در بدن، زمان، رابطه، تاریخ و موقعیتی واقعی. انتخاب میکند و گاهی امکان انتخابش محدود میشود. چیزی را از دست میدهد. با عدمقطعیت روبهرو میشود. اضطراب را تجربه میکند. به دیگری نیاز دارد و در عین حال تنهایی خود را نیز زندگی میکند. با امکانهایی روبهرو میشود که انتخاب هرکدام، کنار گذاشتن امکانهایی دیگر است.
اینجاست که روایتدرمانی برای ما با پدیدارشناسی، رواندرمانی وجودی و دازاینکاوی پیوند میخورد.
روایتدرمانی وجودی در راوی سنتر چگونه انجام میشود؟
روایتدرمانی وجودی در راوی سنتر یک پروتکل از پیش تعیینشده نیست که برای همه به یک شکل اجرا شود.
ما از انسان آغاز میکنیم و از مسئلهای که اکنون با آن زندگی میکند.
به همین دلیل مسیر دو درمان، حتی اگر با مسئلهای ظاهراً مشابه آغاز شده باشند، لزوماً شبیه یکدیگر نیست.
در جلسات، بسته به موقعیت فرد، از افقهای روایتدرمانی، پدیدارشناسی، دازاینکاوی و رواندرمانی وجودی، رویکردهای رابطهای و بیناسوژهای و در جای مناسب از ابزارهای شناختی و رفتاری استفاده میکنیم.
گاهی لازم است روایتی را که سالها بر زندگی فرد مسلط بوده بررسی کنیم.
گاهی مسئله در روابط تکرار میشود و باید دید فرد چگونه وارد رابطه میشود، از دیگری چه انتظار دارد، از چه چیزی میترسد و چگونه ــ اغلب بیآنکه بداند ــ در بازتولید همان الگویی مشارکت میکند که از آن رنج میبرد.
گاهی باید یک فکر یا باور را دقیقتر بررسی کرد.
گاهی مسئله پیش از آنکه به زبان درآید، در هیجان و بدن خود را نشان میدهد.
گاهی گذشته باید دوباره خوانده شود؛ نه برای ماندن در گذشته، بلکه برای فهمیدن اینکه چگونه هنوز در اکنون حضور دارد.
و گاهی مسئله مستقیماً ما را با پرسشهایی روبهرو میکند که پاسخ سادهای ندارند: فقدان، تنهایی، آزادی، مسئولیت، اضطراب، انتخاب، محدودیت، معنا و پایانمندی.
رابطهی درمانی نیز بیرون از این فرایند نیست.
بعضی تجربهها پیش از آنکه تحلیل یا تغییر داده شوند، باید جایی مجال حضور پیدا کنند؛ جایی که بتوان دربارهشان حرف زد، آنها را تاب آورد و به چیزی قابلاندیشیدن تبدیلشان کرد.
از این منظر، درمانگر فقط کسی نیست که تکنیکی را اجرا میکند. نحوهی حضور او، شنیدن او و رابطهای که در جلسه شکل میگیرد نیز بخشی از درمان است.
برای همین به هیچ ابزار یا مکتبی بهعنوان هدف نگاه نمیکنیم. ابزار زمانی ارزشمند است که به فهم دقیقتر تجربهی این انسان و گشوده شدن امکانی واقعی در زندگی او کمک کند.
الگوهای بنیادین تجربه انسانی
بخشی از نگاه ما از این پرسش میآید که انسانها پیش از شکلگیری روانشناسی مدرن چگونه تجربهی خود را فهمیدهاند.
هزاران سال است که انسان دربارهی موقعیتهای بنیادین زندگی داستان گفته، اسطوره ساخته، نماد آفریده و کوشیده تجربههایی مانند گمشدن و یافتن، تعلیق و انتظار، سقوط و برخاستن، محدودیت و امکان، فقدان و بازگشت، کنش و مسئولیت، دگرگونی و پایان را بفهمد.
این زبانهای نمادین برای ما ابزار طبقهبندی انسانها نیستند و قرار نیست از طریق آنها برای کسی شخصیت، آینده یا سرنوشت تعیین کنیم.
آنچه برای ما اهمیت دارد چیز دیگری است:
آیا میتوان بعضی از این الگوها را همچون صورتهایی از امکانهای بنیادینِ بودن انسان خواند؟
در این صورت دیگر پرسش این نیست که یک نماد یا الگو «دربارهی این فرد چه میگوید».
میپرسیم:
این الگو چه چیزی را در تجربهی اکنون او قابل دیدن میکند؟
گاهی انسانی در تعلیق است و نمیداند به کدام سو حرکت کند.
دیگری نیازمند یافتن زمینی است که بتواند دوباره بر آن بایستد.
کسی با محدودیتی روبهروست که فعلاً نمیتواند آن را از میان بردارد و پرسش اصلی برای او این است که چگونه میتواند درون همین محدودیت، بدون انکار واقعیت، کنشی از آنِ خود داشته باشد.
و کسی دیگر ممکن است در آستانهی پایان یک شیوهی زندگی و آغاز امکانی باشد که هنوز زبان روشنی برای آن پیدا نکرده است.
در چنین موقعیتهایی یک داستان، استعاره، نماد یا الگوی کهن میتواند به آینهای هرمنوتیکی بدل شود؛ چیزی که کمک میکند موقعیتی را که فرد درون آن قرار گرفته، از زاویهای دیگر ببیند.
اما حرکت همواره از تجربهی زیستهی خود فرد به سوی معناست، نه از یک نظام تفسیری به سوی فرد.
هیچ معنایی قرار نیست از بیرون بر زندگی کسی تحمیل شود و هیچ الگوی نمادینی نمیتواند جای تجربهی واقعی، گفتوگوی درمانی و داوری بالینی را بگیرد.
از آنچه بر ما گذشته تا آنچه هنوز ممکن است
یکی از تمایزهایی که در درمان برای ما اهمیت زیادی دارد، تمایز میان محدود بودن و بیاختیار بودن است.
ما بسیاری از چیزهای مهم زندگی خود را انتخاب نکردهایم.
خانوادهای که در آن به دنیا آمدهایم، بخشی از تجربههای کودکی، رفتار دیگران با ما، فقدانهایی که رخ دادهاند، بعضی شرایط اجتماعی و تاریخی و بسیاری از محدودیتهای جسمانی و روانی ما حاصل انتخاب ما نبودهاند.
اینها واقعیاند و قرار نیست با تفکر مثبت یا جملههای انگیزشی نادیده گرفته شوند.
اما از اینکه همهچیز را انتخاب نکردهایم، نمیتوان نتیجه گرفت که دیگر هیچ نسبتی با امکان و انتخاب نداریم.
در این نقطه یکی از پرسشهای محوری درمان شکل میگیرد:
چه چیزی واقعاً در اختیار من نیست؟ و در دل آنچه در اختیار من نیست، چه چیزی هنوز میتواند پاسخ من باشد؟
گاهی همین تفکیک دشوار است.
ممکن است چیزی را که سالها تغییرناپذیر فرض کردهایم بتوان تغییر داد؛ و ممکن است چیزی را که تمام انرژی خود را صرف تغییرش کردهایم، اساساً بیرون از اختیار ما باشد.
بخشی از کار درمان روشنتر کردن همین مرز است.
بعد میتوان پرسید: در همین زندگی، با همین گذشته، همین روابط، همین بدن و همین محدودیتها، چه امکان واقعی دیگری وجود دارد که تاکنون زیر سایهی ترس، عادت، شرم، روایتهای مسلط یا انتظار دیگران دیده نشده است؟
نه امکانی خیالی برای تبدیل شدن به انسانی دیگر؛
امکانی واقعی برای شیوهای دیگر از بودن در همین زندگی.
درمانگر در این فرایند چه میکند؟
درمانگر قرار نیست معنای زندگی فرد را از بیرون تعیین کند. قرار نیست همیشه بهتر از او بداند چه چیزی برایش درست است و قرار نیست نسخهای استاندارد از زندگی مطلوب ارائه دهد.
اما این به معنای منفعل بودن درمانگر هم نیست.
درمانگر گوش میدهد، اما فقط شنونده نیست.
پرسش میکند. تناقضها را نشان میدهد. الگوهای تکرارشونده را قابل مشاهده میکند. کمک میکند میان آنچه اتفاق افتاده و معنایی که به آن داده شده تمایز گذاشته شود. گاهی روایتی را که سالها بدیهی به نظر رسیده به پرسش میکشد.
گاهی لازم است در کنار فرد با تجربهای دشوار بماند، بدون آنکه فوراً بخواهد آن را حل کند.
گاهی توجه را به هیجان یا بدن برگرداند.
گاهی از نوشتن، استعاره، داستان و زبان نمادین استفاده کند.
گاهی یک فکر یا باور را دقیق و شناختی بررسی کند.
گاهی مسئله نیازمند یک تغییر رفتاری مشخص است.
و گاهی مهمترین مداخله یک پرسش است؛ پرسشی که نمیتوان بهسادگی از کنار آن گذشت:
«اکنون که موقعیتت را روشنتر میبینی، میخواهی چگونه به آن پاسخ بدهی؟»
چون فهمیدن برای ما پایان کار نیست.
فهم اگر نتواند نسبتی با زندگی پیدا کند، ممکن است فقط به توضیح پیچیدهتری دربارهی همان زندگی قبلی تبدیل شود.
فهم جایی اهمیت پیدا میکند که بتواند امکانی تازه برای انتخاب، رابطه و کنش باز کند.
آنچه در راوی سنتر برای ما اهمیت دارد
ما رنج را کوچک نمیکنیم، اما انسان را به رنجش تقلیل نمیدهیم.
تشخیصهای روانشناختی و روانپزشکی را جدی میگیریم، اما انسان را مساوی تشخیصش نمیدانیم.
هیجان را فقط چیزی برای «تنظیم کردن» نمیبینیم؛ میپرسیم این هیجان، در این زندگی و در این موقعیت، چه چیزی را آشکار میکند.
روایت را صرفاً با روایتی مثبتتر جایگزین نمیکنیم؛ میخواهیم بفهمیم این روایت در چه جهانی شکل گرفته و چگونه توانسته تا این اندازه واقعی به نظر برسد.
گذشته را نادیده نمیگیریم، اما آن را سرنوشت نمیدانیم.
محدودیت را میبینیم، اما محدودیت را با بسته بودن همهی امکانها یکی نمیگیریم.
و تغییر برای ما به معنای نزدیک شدن به نسخهای استاندارد از «انسان سالم» نیست.
آنچه در نهایت اهمیت دارد این است که فرد بتواند نسبت خود را با زندگیاش روشنتر ببیند؛ بفهمد چه چیزی بر او گذشته، چگونه تا امروز با آن زیسته، چه چیزهایی واقعاً از اختیار او بیرون است و در همانجایی که ایستاده، چه امکانی هنوز برای او وجود دارد.
به همین دلیل شاید پرسش نهایی درمان فقط این نباشد که:
«چگونه کمتر رنج بکشم؟»
گاهی در جایی از مسیر، پرسش دیگری سر برمیآورد:
«با آنچه بر من گذشته، با شرایطی که انتخاب نکردهام، با محدودیتهایی که نمیتوانم از میان بردارم و با امکانهایی که هنوز پیش روی من هستند، اکنون چگونه میخواهم زندگی کنم؟»
راوی سنتر؛ جایی برای شنیدن روایت زندگی، فهمیدن شیوهی بودن در جهان و گشودن امکانهایی که شاید هنوز روایت نشدهاند.
معرفی بنیانگذار راوی سنتر
مهدی ن. تهرانی
من سالهاست در مرز میان رواندرمانی، فلسفه و مطالعهی سنتهای معنوی کار میکنم؛ سه حوزهای که برای من بیش از آنکه مسیرهایی جدا از هم باشند، راههای متفاوتی برای نزدیک شدن به یک پرسشاند: انسان چگونه تجربهی خود را میفهمد و چگونه با آنچه زندگی پیش روی او قرار داده، زندگی میکند؟
زمینهی دانشگاهی من فیزیک کاربردی و فلسفه بوده و بخش مهمی از مطالعات و پژوهشهایم به فلسفهی وجودی و پدیدارشناسی، دازاینکاوی، روایتدرمانی و رویکردهای رابطهای و بیناسوژهای اختصاص داشته است. در کنار آن، سالها در حوزهی فلسفهی دین، عرفان و سنتهای فکری و معنوی، بهویژه سنتهای اسلامی و هندی، مطالعه و تدریس کردهام.
این مسیر بهتدریج به شکلگیری رویکردی انجامید که آن را روایتدرمانی وجودی مینامم.
در کار درمانی، برای من مسئله فقط این نیست که فرد چه نشانهای دارد یا چگونه میتوان آن را کاهش داد. تلاش میکنم بفهمم او در چه جهانی زندگی میکند، چگونه تجربههایش را معنا کرده، چه روایتهایی بر رابطهاش با خود و دیگران مسلط شدهاند و در دل شرایط واقعی زندگیاش چه امکانهایی هنوز گشودهاند.
در این مسیر از روایتدرمانی، پدیدارشناسی و دازاینکاوی، رویکردهای وجودی، رابطهای و بیناسوژهای و در جای مناسب از ابزارهای شناختی و رفتاری استفاده میکنم.
بخشی از پژوهشهای من نیز به مطالعهی الگوهای کهن و زبانهای نمادینی اختصاص دارد که انسان در طول تاریخ برای فهم موقعیتهای بنیادین زندگی ساخته است. آنچه در این سنتها برای من اهمیت دارد، پیشبینی یا تعیین سرنوشت انسان نیست؛ بلکه امکان خواندن برخی از این الگوها بهمثابهی صورتهایی از تجربه و امکانهای بودن انسان است. در کار دازاینکاوانه، این زبان میتواند گاهی به ابزاری هرمنوتیکی برای دیدن موقعیتی تبدیل شود که فرد اکنون در آن ایستاده است؛ نه برای اینکه از بیرون معنایی به زندگی او داده شود، بلکه برای اینکه چیزی از تجربهی او امکان دیدهشدن پیدا کند.
در نهایت، آنچه در کار من اهمیت دارد نه وفاداری به یک مکتب، بلکه وفاداری به انسانی است که روبهروی من نشسته است.
انسانی با گذشتهای که نمیتواند تغییرش دهد، جهانی که همهی شرایطش را انتخاب نکرده، و در عین حال امکانهایی که هنوز میتواند نسبت خود را با آنها روشن کند.
برای من درمان از همینجا آغاز میشود: از فهم دقیقتر آنچه هست، برای گشودن آنچه هنوز مراجعان محترم میتوانند برای رزرو وقت مشاوره از این طریق اقدام کنند.
