در دازاینکاوی، نقطهی آغاز برای من «مشکل» نیست؛ موقعیتی است که انسان خود را در آن یافته است.
ما همیشه زندگی را از نقطهای که خود انتخاب کردهایم آغاز نمیکنیم. در خانوادهای به دنیا میآییم، وارد تاریخی میشویم، در روابطی شکل میگیریم و با بدن، زمانه، فقدانها و محدودیتهایی روبهرو میشویم که بخش بزرگی از آنها پیش از انتخاب ما وجود داشتهاند. با این همه، انسان فقط محصول آن چیزی نیست که بر او گذشته است. او در دل همین دادهشدگیها، با امکانهای خود نیز نسبت دارد.
از این منظر، مسئلهی درمان تنها یافتن علت رنج نیست. باید دید انسان اکنون کجا ایستاده است، جهان چگونه بر او گشوده میشود و در این موقعیت چه امکانهایی برای بودن و عمل کردن دارد.
در مدلی که در کار دازاینکاوانهی خود به کار میگیرم، تجربهی انسان را میتوان در نسبت با ده موقعیت بنیادین هستی خواند. این موقعیتها مراحل ثابت رشد، تیپهای شخصیتی یا طبقهبندی انسانها نیستند؛ صورتهایی از مواجههی انسان با جهاناند که ممکن است در دورههای مختلف زندگی، یا حتی همزمان در حوزههای متفاوت آن، پدیدار شوند.
۱. پرتابشدگی؛ خود را در موقعیتی یافتن که انتخاب نکردهایم
گاهی زندگی پیش از آنکه فرصت انتخاب بدهد، اتفاق افتاده است.
فقدان، جدایی، مهاجرت، بیماری، شکست، تغییر ناگهانی یک رابطه یا فروپاشی نظمی که تا دیروز بدیهی به نظر میرسید، میتواند انسان را در جهانی قرار دهد که دیگر مختصات سابق در آن کار نمیکنند.
در اینجا نخستین کار، یافتن پاسخ نیست؛ دیدن موقعیت است.
چه چیزی واقعاً اتفاق افتاده؟ چه جهانی از دست رفته؟ چه چیزی دیگر مانند گذشته نیست؟ و من اکنون خود را در کجا یافتهام؟
گاهی بخش مهمی از رنج نه فقط از واقعه، بلکه از کوشش مداوم برای بازگرداندن جهانی میآید که دیگر وجود ندارد.
در چنین موقعیتی، امکان نخست، توان ماندن در ابهام و یافتن جهت در جهانی است که هنوز نقشهی روشنی برای آن نداریم.
۲. بنیاد؛ یافتن چیزی که بتوان بر آن ایستاد
پس از آنکه نظم آشنا فرو میریزد، پرسش دیگری پدیدار میشود:
اکنون بر چه چیزی میتوانم بایستم؟
انسان هرگز کاملاً بیتاریخ نیست. بدن، تجربههای گذشته، روابط، ارزشها، تواناییها، تعهدها و شیوههایی که پیشتر از بحرانها عبور کرده است، بخشی از تاریخی هستند که هنوز با اوست.
کار دازاینکاوی در اینجا ساختن یک بنیاد خیالی نیست؛ یافتن آن چیزی است که در زندگی واقعی فرد هنوز توان تحمل وزن او را دارد.
گاهی برای حرکت به سوی آینده، ابتدا باید دوباره نسبت خود را با آنچه هنوز باقی مانده است پیدا کنیم.
۳. سکنیگزیدن؛ دوباره جایی در جهان داشتن
زنده ماندن با زندگی کردن یکی نیست.
ممکن است انسانی خانه، شغل، رابطه و برنامهی روزمره داشته باشد، اما دیگر هیچجا احساس نکند واقعاً «در جهان خود» زندگی میکند.
در این موقعیت میپرسیم:
کجای زندگی برای من بیگانه شده است؟
کجا حضور دارم، اما سکونت ندارم؟
در کدام رابطه، فضا یا شیوهی زندگی دیگر خود را پیدا نمیکنم؟
سکنیگزیدن در این معنا فقط یافتن مکان نیست؛ برقرار کردن دوبارهی نسبتی زیستنی با جهان است.
۴. کرانمندی؛ مواجهه با مرزهای امکان
انسان موجودی ممکن است، اما امکانات او نامحدود نیستند.
نمیتوان همهی راهها را رفت. نمیتوان گذشته را تغییر داد. نمیتوان دیگری را کاملاً در اختیار گرفت. نمیتوان همهی امکانها را همزمان حفظ کرد.
بخشی از رنج زمانی شکل میگیرد که انسان میان «آنچه میخواهد» و «آنچه واقعاً ممکن است» تمایزی نمیگذارد.
پذیرش کرانمندی اما به معنای تسلیم نیست.
برعکس، تازه پس از دیدن مرزهاست که امکان واقعی آشکار میشود:
در محدودهای که واقعاً در اختیار من است، چه چیزی هنوز ممکن است؟
۵. کنش؛ یافتن آزادی در دل محدودیت
محدودیت به معنای فقدان کامل آزادی نیست.
ممکن است نتوانم آنچه اتفاق افتاده تغییر دهم، دیگری را وادار به انتخابی کنم یا برخی شرایط زندگی را از میان بردارم؛ اما هنوز این پرسش باقی میماند:
در دل این وضعیت، پاسخ من چه میتواند باشد؟
دازاینکاوی در این مرحله میان دو خطا حرکت میکند: خیالِ کنترل همهچیز و احساس ناتوانی مطلق.
آزادی انسانی اغلب نه بیرون از محدودیت، بلکه درون آن آشکار میشود؛ در فاصلهی میان آنچه بر من تحمیل شده و شیوهای که من به آن پاسخ میدهم.
۶. اصالت؛ بازشناختن صدای خود از صدای «دیگران»
بخشی از آنچه انسان «خود» میپندارد، ممکن است هرگز واقعاً انتخاب نشده باشد.
باید موفق باشم.
در این سن باید به جایی رسیده باشم.
نباید کسی را ناامید کنم.
یک رابطهی خوب باید چنین باشد.
اگر این مسیر را رها کنم، دیگران دربارهی من چه خواهند گفت؟
در این مرحله، مسئله نه شورش علیه دیگران، بلکه تشخیص مرزی ظریفتر است:
کدام خواستن واقعاً خواستن من است و کدام خواستن را چنان طولانی زندگی کردهام که دیگر بیگانگی آن را احساس نمیکنم؟
اصالت به معنای رهایی از همهی تأثیرات دیگران نیست. چنین چیزی ممکن نیست. مسئله، بهدست آوردن نسبتی آگاهانهتر با چیزهایی است که زندگی خود مینامیم.
۷. فراخوان؛ شنیدن آنچه زندگی از ما میطلبد
انسان فقط موجودی نیست که از جهان انتخاب میکند؛ گاهی جهان نیز او را مورد خطاب قرار میدهد.
یک رابطه، یک فقدان، مسئولیتی ناخواسته، مواجهه با رنج دیگری، یک امکان تازه یا حتی بحرانی که دیگر نمیتوان نادیدهاش گرفت، میتواند ما را فرا بخواند.
در اینجا پرسش از «من چه میخواهم؟» فراتر میرود:
اکنون چه چیزی در زندگی من رخ داده که دیگر نمیتوانم وانمود کنم آن را نشنیدهام؟
گاهی تغییر از جایی آغاز میشود که انسان نه پاسخ را، بلکه پرسشی را که زندگی پیش روی او گذاشته است، بالاخره میشنود.
۸. پاسخگویی؛ بر عهده گرفتن انتخاب
شنیدن فراخوان هنوز انتخاب نیست.
انسان در نهایت باید پاسخ بدهد.
هر انتخاب واقعی چیزی را میگشاید و چیزی را میبندد. هر «آری» جدی، «نه» گفتن به امکانهای دیگری نیز هست.
از این رو انتخاب اصیل صرفاً انجام کاری نیست که در لحظه احساس میکنیم میخواهیم؛ توان دیدن پیامدها و بر عهده گرفتن سهم خود در آن انتخاب است.
در اینجا فهم به مسئولیت نزدیک میشود:
این انتخاب من است و من آمادهام نسبت خود را با پیامدهای آن نیز بر عهده بگیرم.
۹. آشکارگی؛ دیدن آنچه هست
گاهی مسئله فقدان پاسخ نیست؛ ناتوانی در دیدن پرسش است.
ترس، امید، دفاعهای روانی، روایتهای قدیمی و میل ما به اینکه جهان مطابق انتظارمان باشد، میتوانند چیزی را که پیش چشم ماست نادیدنی کنند.
در دازاینکاوی لحظاتی وجود دارد که کار اصلی نه تغییر دادن، بلکه دیدن است.
این رابطه واقعاً چیست؟
چه چیزی پایان یافته است؟
من واقعاً از چه چیزی میترسم؟
چه چیزی را مدتهاست میدانم اما نمیخواهم بدانم؟
و چه امکانی اکنون، پس از کنار رفتن بخشی از این حجابها، قابل مشاهده شده است؟
آشکارگی به معنای رسیدن به حقیقتی نهایی دربارهی خویشتن نیست؛ روشنتر شدن نسبت انسان با آن چیزی است که اکنون هست.
۱۰. پایانمندی؛ زندگی در افق زمان محدود
در نهایت همهی امکانهای انسانی درون زمان قرار دارند.
فرصتها همیشگی نیستند. روابط پایان مییابند. دورههایی از زندگی بسته میشوند. بدن تغییر میکند. بعضی انتخابها دیگر قابل بازگشت نیستند و خود زندگی نیز پایانی دارد.
پایانمندی فقط یک واقعیت تلخ در انتهای زندگی نیست؛ چیزی است که به انتخابهای اکنون وزن میدهد.
اگر برای همیشه فرصت داشتیم، تقریباً هر انتخابی را میشد به فردا موکول کرد.
اما زمان محدود است.
و درست از همینجا پرسشی جدیتر پدیدار میشود:
اگر قرار نیست برای همیشه فرصت داشته باشم، چه چیزی حقیقتاً ارزش زیستن دارد؟
این ده موقعیت در فرایند درمان چه میکنند؟
این ده موقعیت برای من پاسخهای آماده نیستند. بیشتر شبیه نقشهای هستند که کمک میکند ببینیم مراجع اکنون در کجای تجربهی خود ایستاده است.
کار از طبقهبندی آغاز نمیشود؛ از توصیف تجربهی زیسته آغاز میشود.
ابتدا تلاش میکنیم تا حد امکان بدون پیشداوری ببینیم چه اتفاقی افتاده و فرد آن را چگونه تجربه میکند. جهان برای او چگونه شده است؟ زمان را چگونه تجربه میکند؟ بدنش چه میگوید؟ دیگری چگونه برایش پدیدار میشود؟ از آینده چه میبیند؟
سپس روایتهایی را بررسی میکنیم که پیرامون این تجربه شکل گرفتهاند. میان واقعه و معنایی که به واقعه داده شده فاصله میگذاریم و میبینیم چه چیزهایی در این روایت برجسته و چه چیزهایی حذف شدهاند.
در مرحلهی بعد میتوان موقعیت وجودی را روشنتر دید: آیا فرد در تعلیق است؟ بنیادی را از دست داده؟ دیگر در جهان خود احساس سکونت نمیکند؟ با مرزهای امکان روبهرو شده؟ نیازمند کنش است؟ زیر سلطهی انتظار دیگران زندگی میکند؟ فراخوانی را نشنیده میگیرد؟ از مسئولیت انتخاب میگریزد؟ چیزی را نمیخواهد ببیند؟ یا با پایان یک امکان روبهرو شده است؟
از اینجا یکی از مهمترین تمایزهای درمان شکل میگیرد:
تمایز میان دادهشدگی و امکان.
چه چیزی دیگر قابل تغییر نیست؟
چه چیزی اساساً در اختیار من نبوده است؟
چه چیزی هنوز گشوده است؟
و در دل آنچه تغییرپذیر نیست، چه چیزی همچنان میتواند پاسخ من باشد؟
پس از آن، مسئله یافتن هر امکانی نیست؛ یافتن امکانی از آنِ خود است. امکانی که نه صرفاً از ترس، اجتناب، شرم یا انتظار دیگران، بلکه از مواجههی روشنتر فرد با موقعیتش پدید آمده باشد.
در اینجا درمان از فهم به انتخاب نزدیک میشود.
و انتخاب، اگر واقعی باشد، باید جایی در زندگی پیدا کند: در یک گفتوگو، یک مرزبندی، یک تصمیم، یک سوگواری، یک پذیرش، یک تغییر رفتار، یک ماندن یا یک رفتن.
سپس دوباره به تجربه بازمیگردیم.
زیرا هیچ انتخابی پایان جهان نیست. هر پاسخ، موقعیت تازهای میسازد و هر موقعیت تازه، امکانها و محدودیتهای تازهای پیش روی انسان قرار میدهد.
از این رو، این ده موقعیت را نباید ده مرحلهی خطی درمان دانست. انسان ممکن است در یک رابطه با مسئلهی کرانمندی روبهرو باشد، در کار خود زیر سلطهی انتظار دیگران زندگی کند و همزمان در مواجهه با فقدانی، هنوز در حال یافتن زمینی برای ایستادن باشد.
ده موقعیت بنیادین، ده پاسخ نیستند؛ ده افق برای پرسیدناند.
و شاید کار دازاینکاوی را بتوان در نهایت چنین خلاصه کرد:
انسان خود را در جهانی مییابد که همهی شرایط آن را انتخاب نکرده است. بخشی از آنچه بر او گذشته دیگر تغییرپذیر نیست و بخشی از آنچه اکنون با آن روبهروست نیز از اختیار او بیرون است. با این همه، تا زمانی که امکانی باقی است، پرسش از پاسخ انسان نیز باقی میماند.
کار درمان برای من نه انکار دادهشدگیهای زندگی است و نه وعدهی آزادی نامحدود؛ بلکه روشن کردن مرز میان آنچه بر ما واقع شده و آنچه هنوز میتواند از آنِ ما باشد.
جایی در همین مرز است که امکان پدیدار میشود؛ و شاید زندگی هر انسان، در عمیقترین معنای خود، چیزی جز شیوهی پاسخ دادن او به امکانهایی نباشد که در زمان محدود خویش با آنها روبهرو شده است.

0 Comments